الشيخ حسين المظاهري
137
كاوشى نو در اخلاق اسلامى وشئون حكمت عملى (فارسى)
ايشانند ؟ آنان بارها به نزد او آمدند و او پيوسته از پذيرفتن درخواست ايشان سر بر مى تافت . آنان به نزد زن او آمدند و ارمغانى برايش آوردند و زن پذيرفت كه اين را از شوهرش بخواهد . آنان از او خواستند كه اين كار را در نگاه شوهرش نيكو فرانمايد و از او بخواهد كه خدا را بر بنى اسرائيل بخواند . زن اين سخن با شوهر در ميان گذاشت و او از آن رخ برتافت . زن پيوسته پافشارى كرد تا بلعم گفت : از خدا براى اين كار دستورى بخواهم . وى از خدا دستورى خواست و خدا او را در خواب از اين كار باز داشت و او گزارش اين كار به همسرخود بداد . زن گفت : ديگر باره از خدا بخواه . او ديگر باره دستورى بخواست ولى پاسخى نيافت . زن گفت : اگر خدا مى خواست تو را باز مى داشت . آن زن پيوسته او را مى فريفت و بر اين كار بر مى انگيخت تا اينكه بلعم باعور به گردن كشان پاسخ داد كه اين كار براى ايشان بكند . وى سوار بر خر شد و رو به سوى كوهى مشرف بر بنى اسرائيل آورد تا بر آن بايستد و خدا را بر اسرائيليان بخواند و ايشان را نفرين فرستد . هنوز چندان مسافتى را نرفته بودند كه خر بخوابيد . او پياده شد و خر را بزد تا او ايستاد و بلعم سوار آن گشت و اندكى برفت كه خر به زانو درآمد . سه بار چنين كرد چون خر را براى بار سوم به سختى بزد ، خر به فرمان خدا به سخن در آمد و گفت : واى بر تو اى بلعم ، به كجا مى روى ؟ آيا فرشتگان را نمى بينى كه پيوسته مرا بر مى گردانند ؟ بلعم برنگشت و در اين هنگام ، خدا خر را رها ساخت و بلعم سوار بر آن بيامد تا بر اسرائيليان مشرف گشت . هر بار كه خواست ايشان را نفرين كند ، زبانش به سود ايشان مى گشت و او خدا را براى ايشان مى خواند ، و چون مى خواست خدا را براى مردم خود بخواند ، زبانش به زبان ايشان مى گشت و او خدا را بر ايشان مى خواند . آنان انگيزه اين كار را از او پرسيدند و بلعم باعور گفت : اين ، كارى است كه خدا در آن بر ما چيره گشته است . آنگاه زبانش آويزان شد و بر سينه اش افتاد . بلعم گفت : اينك خوبى اين سراى و آن سراى از دست من بشده است و براى من جز نيرنگ و ترفند چيزى نمانده است او به گردن كشان فرمان داد كه زنان خود را بيارايند و كالاهايى براى فروش به اسرائيليان ، به ايشان